بعد از دوم خرداد 1376 با روايتي متفاوت از شكل گيري هويت هاي سياسي مواجه بوديم، گفتمان مسلط بر اين دوران ملازمتي تنگاتنگ با آزادي، تنوع انديشه، تكثر هويتي و جامعه چندصدايي، تحمل يكديگر، ،حاكميت الگوها ،مشاركت عمومي ،جامعه مدني ،انتظام در پراكندگي و … پيدا كرد. ‹‹جامعه مردمان›› جايگزين ‹‹جامعه توده اي›› شد. سياست فرايند ‹‹انتخاب›› و ‹‹رقابت سالم›› پنداشته شد و تنوع در همه چيز حاكم دانسته شد.
در اين فضا و شرايط، شاهد بروز و ظهور خرده گفتمانها و هويت هاي متكثر سياسي بوديم. البته اين تكثر با نوعي انسداد و تصلب سياسي در پاره اي از سطوح جامعه همراه بود و بيش از آنكه موجب گشايش و شادابي فضاي عمومي و سياسي جامعه شود سبب ساز شكل گيري فضايي پر التهاب و پرتلاطم شد. اين بار مردان شرايط ساز خود مقهور شرايط شدند و اندك اندك در برابر اراده آن ، راه انفعال پيمودند. از اين رو به رغم فراهم بودن بستر اجتماعي براي بالندگي جريان هاي سياسي، ضعف فرهنگي و بي قاعدگي رقابتها و چالش هاي سياسي مجالي براي بلوغ و رشادت بازيگران اين عرصه و رهايي آنان از چنبره نابالغي سياسي مهيا نگشت. از نشانه هاي اين نابالغي مي توان به ‹‹قانون گريزي››، ‹‹ ضعف فرهنگي تساهل و تسامح›› ، ‹‹وجود و حضور آثار فرهنگ خودكامگي و تماميت خواهي›› ، ‹‹منطق سياسي ديجيتالي (صفر و يك) يا سياه و سفيد››، ‹‹ضعف فرهنگ و تمايلات ملي›› و … اشاره نمود.
امروز نيز پس از روي كار آمدن دولت جديد به نظر مي رسد كه شرايط كلي حاكم بر جريان هاي سياسي مختلف شرايط فقدان ‹‹تدبير و تصميم›› است. يك گروه شرايط را براي بازيگري موثر خود مناسب نمي بيند. گروه ديگر برعكس شرايط را براي تبديل بازي خود به ‹‹تنها بازي در شهر›› (بدون تمهيد و تدبير خاص) كاملا مناسب مي بيند. يكي چون استعداد تدبير شرايط را از دست داده به انفعال كشيده شده است و ديگري چون اساسا استعداد تدبير شرايط را ندارد منتظر بازي تقدير شده است.يكي مي گويد : در اين شرايط ‹‹ما از قبل بازنده ايم›› و ديگري مي گويد: ‹‹ ما از قبل برنده ايم››.
اما بي ترديد اين افعال ‹‹بازيگران جمعي سياسي›› به معناي انسداد ‹‹بازي سياسي›› نيست. اساسا در همين شرايط فقدان تصميم و تدبير است كه سياست و سياست ورزي معنا پيدا مي كند و هنر يك بازيگر سياسي در نقش آفريني او به مثابه يك كليد و در قالب جزئي از راه حل مشكلات جامعه خود بودن نهفته است.
اگرچه بازي كردن با ‹‹كارت شرايط›› همواره شيوه هوشيارانه مي نمايد، اما بي گمان بهره بردن از اين كارت در كنار كارت ‹‹تدبير شرايط›› مرام بازيگران خردمندتر و عاقبت انديش تر است.
مجید کلثومی
امروز گذری شبکه های تلویزیون را نگاه می کردم به تناوب برنامه های کوتاهی در حد میان پرده برای سالروز شهادت امیر صیاد شیرازی پخش می کرد. به فکر فرو رفتم، چرا برای امروز هیچ بزرگداشتی یا هیچ تشکلی یا هیچ خبری در حزب حداقل در سطح جوانان روی این موضوع کار نکردیم؟
یعنی صیاد شیرازی کم به گردن ما به عنوان یک ارانی حق داشت؟
کسی که بعد از جنگ فارغ از حیاحوی معمول بعضی از سرداران در گوشه ای مشغول انجام وظیفه ی خود به عنوان یک نظامی بود.
راستی چرا با واقعه ای که ۵۰ ــ ۶۰ سال پیش اتفاق افتاده و آدمهایی که تنها عکس و فرازی از آنها باقی مانده بیشتر انس داریم تا مسایلی که در جلوی چشم و بیخ گوش ما رخ می دهد؟
مگر توجه ما از پرداختن به قهرمانان تاریخی مثل سرداران مشروطه، نهضتهای ملی و... جز این است که ما خود را مکلف به تولی به فضایل و نیکی ها در نزد هرکسی و تبری از پلیدی ها حتی در نزد خویشان خود می دانیم؟
مگر وقتی که پا را در راه کار تشکیلاتی گذاشتیم این حرف را آویزه گوش و نصب العین خود قرار ندادیم که آمدیم تا خادم حق باشیم و به بسط این کلام در جامعه ی خودمان کمر همت ببندیم.در این مورد مسئله دیگری هم به ذهنم می رسد که عرض می کنم.
جامعه ی ما جامعه ای است که سطح پمپاژ معنویت و ایدئولوژی (حال یا به صورت حقیقی یا به صوری عمقی یا سطحی) بسیار بالاست که حکومت سهم بالایی در آن دارد.
یکی از علتهای وجود این مشکل را می توان در رفتار حاکمان جامعه ی ایران و نیز عکس العمل ما به عنوان احزاب منتقد اشاره کرد. در این بین ممکن است بعصی مسایل مطرحی از سوی حکومت اتفاقا دارای بنیانی عقل پسند و مطابق با فطرت انسانی باشد اما به دلیل انتقادات ریز ودرشتی که از رفتار حکومتگران در بین ما وجود دارد آگاهانه به آن وقعی ننهیم.
در اینجا خطری که ما را به طور جدی تهدید می کند این است که به تدریج نسبت به یک سری از معارف عمیق و اصولی وذهبی و انسانی به دلیل لجبازی تجاهل بورزیم و از خود یک موخود شرطی شده بسازیم که به هرچه که از سوی حکومت صادر می شود به عنوان کالایی فاسد و دارای عیب و نقص نگاه کنیم.
اما از نباید از یاد ببریم که عشق به فضیلت و نفرت از رذیلت از حقوق نخستین هر انسانی است و یکی از مؤلفه های انسانیت می باشد.
پس حساب گفته را از گوینده جدا کنیم و صرفا چون برای فلان آدم از سوی فلان مقام پیام تسلیت یا تقدیر صادر شده نسبت به آن جبهه گیری کنیم.
و نیز از یاد نبریم که ما خادمان حق و محصلان فضیلتیم.
حسین حبیب نژاد
تقریبا هر روز مترو را می بینم، چهار بار. وقت هایی که من سوارش می شوم اکثرا خلوت است. صحنه جالبی را هر روز مرور می کنم، اکثرا در هر ردیف دو نفر نشسته اند با فراخ ترین فاصله ممکن، یکی این سر یکی آن سر. استثنا هم ندارد، آدم های مترو دورترین فاصله را برای در کنار هم بودن انتخاب می کنند. ایستگاه آخر که پیاده می شوم بقیه مسیر را با اتوبوس می روم که مقصدش یا دانشگاه است یا کلاس زبان. اتوبوس هم خلوت است هنگام بازگشت و یک صحنه جالب، در هر صندلی دوتایی تنها یک نفر نشسته است. آدم های اتوبوس هم دوری را دوست دارند. اما استثنا دارد این بار، استثنایش هم پیرمردیست با موهای سفید و عصا و خرید خانه در دودستش که چون نمی تواند تا ته اتوبوی برود، جای خالی اولی که به چشمش می خورد را برای نشستن انتخاب می کند، حال می خواهد کسی در صندلی کناری باشد یا نباشد. باد اما دوست دارد پیش من باشد و داغی مرا التیام بخشد، پس منتظرش نگذارم بهتر است، پنجره را باز می کنم. رنگ ها هم پر رنگ می شوند، یک تیر و دو نشان که می گویند همین است.
هیربد لطفیان
عصر ما، عصری "بت شکن" است. به تعبیر "لیوتار"، عصر فروپاشی فرا ــ روایت ها و فرا ــ گفتمان ها در عرصه های مختلف است. ما در عصری بسر می بریم که در آن نقش جریان های هویت مدار، طبقه مدار، ایدئولوژی مدار، تشکیلات مدار و رهبری مدار، بسیار تضعیف شده است. دیگر نمی توان از احزاب فرگیر با مرام ها و اهداف جهانشمول سخن گفت. به تعبیر "دلوز"، دیگر همه ما گروهک هستیم و نمایندگی و نماینده شدن تمام شد، فقط جنبش وحود دارد نه سازمان. در این شرایط، از آنجا که رابطه انسان با دیگران ریزوم وار است و هیچ گفتمانی به تنهایی قادر نیست نیاز او را به گریز از وضع موجود ارضا کند، ناچار از همزیستی با گفتمان های گوناگون است. ((دیگری)) در هر صورت و قالبی و با هر اصل و ریشه ای، همیشه در افق تفکر انسان است و حضور او چشم انداز محدود ایدئولوژیک انسان را وسعت می بخشد. نظریه پردازان این عصر، نیز تلاش می کنند که ما را با افق ها و شیوه ها و بازیگران جدید مبارزه آشنا کنند. برای نمونه، "میشل فوکو" معتقد است که اساسا آنچه که تقسیم بندی به اقلیت و اکثریت را مجاز می سازد، این است که قدرت جز با مکانیزم ((طرد)) و ((تقسیم بندی)) عمل نمی کند و بیشتر ((اقلیت سازی)) می کند تا کشف حقیقتی به نام اقلیت. از همین منظر است که وی به دفاع از منفورترین و کثیف ترین اقلیت های جامعه همچون دیوانگان، ولگردان، فواحش، محکومین، مجرمین و هم جنس بازان می پردازد. "دریدا"، تقسیم بندی به حاشیه و متن را کاذب و ساختگی و جعلی می داند و دفاع از ((حواشی جامعه)) را همچون دفاع از حاشیه متن از وظیفه روشنفکری خود قرار می دهد. "جیانی واتیمور" مفهوم پرولتاریا را صرفا شامل کرگران نمی داند، بلکه شامل همه کسانی می داند که به لحاظ معنوی از کیقیت های زندگی محروم هستند. در دو، سه دهه اخیر، خرده گفتمان های رهایی بخش پیرامون ((چندگانگی))، ((کثرت))، ((تمرکز زدایی))، ((نفی نگرش خطی و جزمی)) و ((تأکید بر خصلت جنبشی و نه سازمانی)) شکل گرفته و استراتژی های رهایی بخش را وارد مرحله نوینی کرده اند. بنابراین جنبش های اجتماعی جدید به مثابه مراکز تولید فکری هستند که کنشگران جدید را تعریف می کنند. این ((طغیان فرهنکی)) به خواست در مورد انطباق با لزوم بیان احساسات و باورهای خود پایخ می دهد و در ضدیت با اقتدار و قید گریز است.
باید بپذیریم که جامعه ما، به رغم تمامی تفاوت ها و تمایزهایی که به لحاظ بافت اجتماعی و سیاسی و فرهنگی با جوامع غربی دارد در حال گذار از شیوه مبارزه در قالب جنبش های کلاسیک به شیوه های جدید است. از این رو است که مقاومت ها و مخالفت ها در جامعه کنونی ما در قالب ساختارهای ولنگاری سازمانی ظهور کرده اند، هویت سیال و مبتنی جغرافیای انسانی متفاوت دارند، بر پایگاه اجتماعی و ظبقاتی خاصی تأکید نمی ورزند، غیر ایدئولوژیکند و از استراتژی جامعه در مقابل دولت (حاکمیت) و از منش و روش های جنبش های کارناوالیستی پیروی می کنند.
تجربه بازی سیاسی در یک سده اخیر (به ویژه در دو دهه اخیر)، نیز این فرایند را تسریع کرده است. در جامعه امروز ما، دو جریان مسلط سیاسی به دلایل مختلفی موفق نبوده اند. به طور طبیعی به نظر می رسد که باید انتظار تولد ((جریان سومی)) را داشت. اما اگر واقعیت یک جریان را در نمود و نمادهای کارکردی، رفتاری، تشکیلاتی و سیاسی آن بدانیم جریان سوم در جامعه امروز ما، بروز و تجلی مشخصی ندارند. در جامعه ما، جریان های سوم همواره در هنگامه ناکامی جریان های مسلط سیاسی پدید آمده اند. از این رو، همواره بر منطق ((نه این، نه آن)) و ((هم این، هم آن)) پای فشرده اند و بستر رویش و پیدایش خود را ((جغرافیای مشترک)) گروه ها و جریان های مسلط قرار داده اند. شاید از همین رو است که چنین جریاناتی تا کنون قاصر از آن بوده اند که دریچه گفتمانی نوینی را به روی جامعه بگشایند و تولد نایافته سرود مرگ را سر داده اند. در این شرایط که از یک سو، دو بازیگر رسمی و اصلی امکان بازیگری ندارند و از جانب دیگر، جریان سوم به دلیل فقدان هویت تشکیلاتی و گفتمانی مشخص، مانیفست و برنامه عمل مشخص و عملی برای زندگی روزانه مردم، فرمولی برای کارآمد کردن اصلاحات در زمان مشخص و محدود استعداد تولد ندارد، طبیعی و بدیهی است که در انتظار ظهور ((جریان چهارمی)) باشیم. جریان (یا بهتر بگوییم جریان هایی) که نشانه هایی از لمپنیسم را با خود دارند. مسئله اساسی ما در این شرایط، آن است که چگونه می توان شیشه کبود آموزه های کلاسیک را از دیده بر گرفت و واقعیت جریان های اخیر جامعه را درک کرد؟ چگونه می توان از این سلاح زخم آفرین، مرهمی بر زخم ساخت؟
مجید کلثومی
در اغلب مواقع علت بروز خشم و عصبانیت در عموم مردم و نه فقط جوانان ناشی از بروز مشکلات اجتناب ناپذیر زندگی روزمره است. این مشکلات خصوصا در شهرهای بزرگ در هر زمینه ای می توانند ظاهر شوند اعم از مسائل همسایگی و آپارتمان نشینی، ترافیک و تخلفات علنی و گاه زورگویانه بعضی از رانندگان، مسائل و مشکلات تحصیلی و تربیتی فرزندان، مشکلات محیط کار، فزونی روز افزون خرج بر دخل خانواده ها و هزار مسئله و مورد دیگر.
زندگی در شهرها چه بخواهیم و چه نخواهیم مملو از حوادث ناخواسته، تصادفات غی قابل پیش بینی، ضربات دردناک از قبیل طلاق و ورشکستگی و کلاهبرداری های ماهرانه و سایر حوادث و پدیده های مشابه است و دقیقا به همین دلایل، تئوری های مدرن روانشناسی واکنش های ناشی از خشم و به طور کلی ((عصبانی)) شدن انسان را نه تنها رد نمی کنند و یکسره مذموم نمی شمارند بلکه تا حد معینی می پذیرند و حتی توصیه می کنند و هرکز انتظار نمی رود که افراد خشم هود را فرو برند و هیچ گاه تحت هیچ شرایطی واکنش خشم آلود نداشته باشند. مصابق این تئوری ها پنهان کردن و سرپوش گذاشتن مداوم بر خشم و عصبانیت یا به اصطلاح ((درونی)) کردن آن مجموعه ای از مشکلات و ناراحتی های روانی را در پی دارد که می تواند عقده ها و بیماری های روانی ــ جسمی صدها بار بدتر و پر هزینه تر از عواقب ظاهر کردن کنترل شده ((عصبانیت)) را در پی داشته باشند.
((عصبانیت کنترل شده)) عادتی است اکتسابی و آموختنی در پروسه تربیت خانوادگی و اجتماعی و در بافت فرهنگی جامعه که افراد به تناسب درجه رشد روانی و سطح آموزش های خانوادگی و اجتماعی خود بازتاب های خشمی از خود بروز می دهند. بخش بزرگی از مردم ما به دلایل متععد تاریخی، اجتماعی، سیاسی و غیره یاد نگرفته اند. به عبارت بهتر نهادهای آموزشی و تربیتی جامعه به ما یاد نداده اند که چگونه خشم و اعتراض خود را بی آنکه منجر به دعوا و زد و خورد و خون و خونریزی شود ابراز کنند. به دلیل نبود چنین آموزشی در اجتماع ما، شاهدیم که به دلایل و بهانه های گوناگون درگیری ها به فاجعه ختم می شود.
هنوز این عادت اجتماعی در ما نهادینه نشده که هر ناملایم، هر به ظاهر توهین که در اکثر اوقات سوءتفاهم است و نه توهین، هر حرف درشت و امتال اینها مستلزم درگیری فیزیکی و کتک کاری و خونریزی نیست و قضیه با کمی ابراز خشم ((کنترل شده)) فیصله می یابدو هر حرف و واقعه جزیی را نباید تعرض و تجاوز به شرف عزت و نفسمان تلقی کنیم.
رفتارهای پرخاشگرایانه معلول یک یا چند عامل بسته و محدود نیست بلکه فاکتورهای متعدد و فراوانی در ترکیب و تقابل و تأثیر و تأثر متقابل سبب بروز خشونت های رفتاری و اجتماعی می شوند ولی ما در اینجا در یک تحلیل ساده شده به قصد پرهیز از پیچیدگی آکادمیک موضوع، این پدیده را صرفا از منظر دو متغیر ((خواسته ها)) و ((امکانات)) مورد بررسی قرار می دهیم. قدیم ها عوام می گفتند زیادی درس نخوانید که دیوانگی می آورد و حتی به بعضی ها که مرتب درس می خواندند یا مطالعه می کردند، می گفتند آنقدر مطالعه کرده که مغزش خراب شده! امثال این جملات را بچه های درسخوان بارها در مدرسه و دانشکده و جاهای دیگر شنیده اند. در عین عامیانه بودن، این جملات بارقه هایی از وضعیت در خود دارند.
بین ((دانایی)) و ((آگاهی))، ((تحصیلات عالی)) و امثال این مفاهیم از یک طرف و ((توانایی)) و ((امکان)) دسترسی به منابع مادی جامعه به معنای وجود زمینه مساعد برای به کارگیری این ((دانایی)) در راه ایجاد زندگی بهتر و مرفه تر رابطه بی چون و چرایی وجود دارد و اگر بین دانایی و توانایی نسبت متعادلی وجود نداشته باشد بی هیچ شک و تردیدی شخص ((دانا)) منفجر خواهد شد. در حوزه اجتماعی نیز اگر بین ((خواسته ها)) که تماما نتیجه دانایی و آگاهی اند و امکانات مالی و اقتصادی تعادلی برقرار نباشد مشاهده واکنش های پرخاشجویانه به جای پاسخ های معقول و به اصطلاح ((آرامش گونه)) به هیچ عنوان غیر عادی نیست.
هر جامعه ای که در یکی از وضعیت های فوق الذکر قرار بگیرد بی هیچ اما و اگری مظاهر ((تخلیه کننده انحرافی خشم)) نظیر تخلف و سرپیچی از علنی از فوانین راهنمایی و رانندگی، عدم رعایت حقوق اجتماعی، درگیری های خیابانی به دلایا فوق العاده پوچ و حتی کودکانه، افزایش آمار طلاق و خشونت های جنسی و جسمی علیه زنان، کودک آزاری های وحشتناک و بیرحمانه، حرکات وندالیستی نظیر شکستن شیشیه ها و پاره کردن صندلی اتوبوس ها و تخریب تلفن های عمومی و غیره خصوصا بعد از مسابقات ورزشی، سرقت های مسلحانه، زورگیری آن هم روز روشن و مقابل چشم مردم، تجاوز به عنف، خودکشی و هزار مصیبت و ناهنجاری های دیگر بروز و ظهور خواهد یافت و قبح و پلشتی این اعمال هم به زودی ریخته و جامعه کم کم به وجود آنها عادت خواهد کرد و در صورت انسداد سیاسی و نابسامانی اقتصادی، فرم های خاصی از ناهنجاری های اجتماعی نظیر بی تفاوتی سیاسی، عدم شرکت در فعالیت های اجتماعی، شیوع انواع خرافه پرستی و ظهور فرقه های عجیب و غریب شبه مذهبی، آرزوی آمدن منجی و دیکتاتور قلدر، آرزوی جنگ و دخالت خارجی و... رواج خواهند یافت.
مجید کلثومی
۱) آموزش توده ها: در سال ۱۸۶۲ کنگره آمریکا قانونی را به تصویب رساند که در آن ادامه تحصیل در مقاطع بالای آموزش را برای همه آمریکاییان از جمله گروه های زنان و اقلیت های مذهبی فراهم می کرد. این قانون که بعدها به نام پیشنهاد دهنده آن قانون ((موریل)) نام گرفت، به ایالات مختلف اجازه می داد که زمین های دولتی وسیعی را به منظور ایجاد دانشگاه های عمومی بخرند و در اختیار داشته باشند. (قانون اعطای زمین برای تأسیس دانشگاه)
۲) موفقیت آفرینی رقابت: طی سال های تأسیس دانشگاه های ایالات متحده تا کنون، تمرکز زدایی و تنوع موجود در دانشگاه ها و کالج های ایالات متحده، بین دانشجویان و منابع مختلف رقابت جدی به همراه آورده ایت. فشار این رقابت شدید اولین بار در گرماگرم جنگ های داخلی خود را نشان داد. آن هم وقتی بود که رئیس جمهور آبراهام لینکلن ((آکادمی ملی علوم)) را برای مشاوره دادن به کنگره تأسیس کرد. اثر شدید آکادمی درست در بینابین جنگ جهانی دوم نمایان شد. وقتی که پرزیدنت فرانکلین روزولت طی مشاجراتی استدلال کرد که این وظیفه دولت است که برای تحقیقات ملی سرمایه مناسب را در اختیار دانشگاه ها قرار دهد. او معتقد بود که رهبری تحقیقاتی از این دست باید به عهده دانشگاه ها باشد. این سیاست درخشانی از آب در آمد.
۳) سرمایه گذاری روی آینده: پس از جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا قانونی را به تصویب رسانید که به موجب آن کسانی که در جنگ شرکت داشتند بتوانند در دانشگاه ها به تحصیل ادامه دهند. این موضوع که در اروپا به صورتی غیر باور کردنی می آمد اجازه داد افرادی به دانشگاه ها راه یابند که هیچگاه گمان نمی کردند بتوانند از این موقعیت بهره مند شوند. این قانون در خصوص جنگ ویتنام و جنگ کره هم صدق پیدا می کرد. طی ۵۰ سال بیش از ۱۸ میلیون سرباز و نظامی آموزش دیدند که در این میان ۵/۸ میلیون نفر آنان را افرادی که تحصیلات عالی انجام می دهند تشکیل می دادند.برنامه تحصیلات عالی عمومی از این روش بیش از ۶۰ بیلیون دلار هزینه به همرام داشت. این نگاه به آینده فرصت های زیادی را برای کشور فراهم می کرد.
۴) ترویج تنوع: حمایت های مالی، ایجاد صندوق های کمک و برنامه های اهدای کمک مالی گوناگون زیادی برای دانشگاه های آمریکا به همراه آورد و به روند دموکراتیزه کردن دانشگاه ها کمک زیادی کرد. بعد از ایجاد مکانیسم ضمانت مالی فدرال در سال ۱۹۶۵ برنامه کمک مالی آموزشی فدرال ۷۴ میلیون دانش آموز را موردحمایت خود قرار داده است که در مجموع بیش از ۱۸۰ بیلیون دلار ارزش را در بر می گرفت. بعد از سال ۱۹۷۳ نیز به وسیله مکانیسم های مختلف مالی ایجاد شده بیش از ۳۰ میلیون دانشجو به اشکال مختلف مورد حمایت قرار کرفته اند. شاید بتوان گفت به صورت عمده این چهار عامل به همراه دینامیزم زنده ای که در دانشگاه های آمریکا وجود دارد (که رقابت عاملی تعیین کننده در آن به شمار می رود)، نظام آموزش عالی در این کشور را به یکی از بهترین آن در سراسر جهان تبدیل کرده است. ثبت نام دانشجویان به این ترتیب در حالی که در آغاز قرن بیستم تنها ۴ درصد را به خود اختصاص می داد در پایان قرن به ۶۵ درصد رسید و ما در حالی وارد قرن ۲۱ شده ایم که می توان بی اغراق گفت در این دوره، شهروندان آمریکایی بیشترین مشارکت را در آموزش عالی خود در طول تاریخ ایفا می کنند.
منبع: نیوزویک
۳) فیثاغورث
نام مستعار: a2+ b2 = c2
روش فلسفی: قلمبه سلمبه نظر دادن
نظریه فلسفی: جهان از اعداد به وجود آمده
بحث و جدل عقلی درباره نتیجه گیری ها: بحث و جدل درباره نتیجه گیری های فیثاغورث به اندازه بحث وجدل عقلی درباره نتیجه گیری های تالس سخت است (مهمترین دلیل فیثاغورث درباره این که جهان از اعداد به وجود آمده وجود نسبتهای عددی در موسیقی بود).
اما به نظر می رسد بحث و جدل عقلی با فیثاغورث آسان تر از بحث و جدل عقلی با برخی از طرفداران امروزی او باشد که بدون آنکه بدانند تفاوت میان ذات/جوهر/ به وجود آمده مطابقت دارد/ ربط دارد/ توصیف می کند در چیست. (فیثاغورث را بنیانگذار فیزیک ــ ریاضی امروز و پدر فلسفی نیوتن، انیشتین و پروفسور حسابی می دانند.)
اصولا مردم این روزها، همین طورند، بی خودی دوست دارند خیال کنند آدمهای باستانی خیلی سرشان می شده. حالا تازه فیثاغورث که یونانی بوده، اگر یکی از پادشاهان هخامنشی بود کسی جرأت نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست. باور کنید!
پیام کریمی
امروزه در جریان رقابت های سیاسی شاهد بداخلاقی ها و بدزبانی های گروه ها و جناح های سیاسی هستیم. بر فراز منابر، از پشت تریبون ها، در لا به لای سطور روزنامه ها، در طنین فریادها و عبارات پلاکاردها و مصاحبه ها مفاهیمی دیده می شود که گروه های سیاسی رقیب به مانند تیری به سوی یکدیگر پرتاب می کنند. کلماتی مانند تجدیدنظر طلب، سنت گرا، مرتجع، ورشکسته سیاسی، لیبرال، خشکه مقدس، لاابالی، غرب زده، منافق صفت، وابسته، قلم به دست مزدور، آلت دست دشمن، رجعت طلب و... که هر یک بار معتایی خاصی دارند و می توانند در یک بحث کارشناسانه، تحلیلی و بی طرفانه مورد استفاده قرار گیرند، در ادبیات نازل سیاسی به عنوان فحش و ناسزا مورد بهره برداری قرار گرفته اند... جای تعجب اینجاست که در جامعه ما که بیشتر نیروهای سیاسی هود را پای بند به اخلاق اسلامی می دانند، این طور راحت عبارات فوق را رد و بدل می کنند، تا آن جا که گاه این عبارات بر زبان مقامات عالی رتبه و افرادی ملبس به لباس روحانیت نیز جاری می شود. در حالی که در آموزه های دینی سفارش بسیار شده است که حتی به دشمن توهین نکنید، با مردم به خوبی سخن بگویید و بدون دلیل به کسی تهمت نزنید و عجیب است در حالی که قرآن کریم مسلمانان را حتی از فحش و ناسزا گویی به خدایان مشرکان بر حذر داشته است(سوره انعام ــ آیه ۱۰۸)، ما در جامعه ای اسلامی، این گونه توهین ها و تهمت ها را در حق یکدیگر روا می دانیم...
باید راهی به سوی دل ها باز کرد. وقتی دلایل منطقی باشند و با بیانی آرام و دلسوزانه مطرح شوند، در قلب انسان اثر خواهد گذاشت. همدلی و باز کردن راه دل ها با درک و شناخت شرایط و موقعیت مخاطب، ملازم و مقارن است. باید خود را به جای دیگران تا چگونگی رسیدن آن ها به این موضع گیری، از فهم موضوع گرفته تا نحوه عمل را به خوبی درک کنیم، چه بسا آن فرد را در گرفتن آن موضع محق ببینیم.
باور کنیم که بالاتر از حقیقت چیز دیگری نیست. وقتی ما در برخورد با رقیب موضعی بی طرفانه، همدلانه، دلسوزانه و در عین حال منطقی و استدلالی اتخاذ کنیم، به تدریج اعتماد او را جلب می کنیم، خصلت های منفی او اصلاح می گردد و به سوی حقیقت جذب می شود. حال آن که اگر بخواهیم با رقیب مقابله به مثل کنیم و با تهمت و افترا و رویارویی با او روبرو شویم، اولا او نیز متقابلا مواضع سخت تری خواهد گرفت و پایگاه های درونی خودخواهی او تحکیم خواهد شد و ثانیا با پیدا کردن تصویری منفی از ما، جذب برخورد ما نخواهد شد و ثالثا ما خود نیز تابع روش های باطل که همانا توهین، تهمت و شیوه های شیطانی است، خواهیم شد و چه بسا برخوردهای تند کلامی و زبانی به رویارویی خشونت آمیز و فتنه های مهار ناپذیر تبدیل می شود که سرانجام موجب پشیمانی هر دو طرف خواهد شد که شاید خیلی دیر و بی فایده باشد.
مجید کلثومی
همه چیز از یک روز سرد زمستانی آغاز شد. در ۱۹ دسامبر سال ۱۹۹۹ سرگرد ولادیمیر پوتین، افسر سابق کا.گ.ب خود را به محل سابق خدمتش در ستاد مرکزی پلیس مخفی واقع در مسکو معرفی کرد.
در ((لوبیانکا)) به گرمی از او استقبال می شود. این جاسوس پیشین چهار ماه بود که برای تصدی پست ریاست جمهوری معرفی شده بود. بدی ترتیب مرحله نخست خدمات یک افسر با موفقیت به پایان می رسد.
هنوز دو هفته از این ماجرا نگذشته بود که مرحله دوم آغاز می شود. در کمال ناباوری پوتین جای بوریس یلتسین در کاخ کرملین را می گیرد. او این سمت را تنها در سایه ائتلاف سران اطلاعاتی و رؤسای اقتصادی جدید توانست به دست آورد. اما در گام سوم گروه اخیر موسوم به ((الیگارش ها)) رفته رفته نفوذ سیاسی خود را از دست دادند و عرصه را برای قدرت نمایی پوتین و همکاران قدیمی اش در پلیس مخفی باز گذاشتند. امروز این نیروها که رئیس جمهور را بر سر کار آوردند رویای بازگشت روسیه به عصر ابر قدرتی را در سر می پرورانند. البته دستیابی به این قدرت جهانی هدف مرحله بعدی است. زیرا برای تحقق چنین هدفی قدرت باید یک بار دیگر در داخل سرزمین تزارها تثبیت شود. این گام چهارم به زودی به فرجام خواهد رسید. زیرا سرویس های اطلاعاتی در مقام جانشینان کا.گ.ب با نفوذ در تمامی دستگاه ها و نهادهای دولتی به واقع در راستای نایل آمدن به چنین هدفی عمل می کنند.
ولادیمیر ایلیوچنکو، فیلسوف و تاریخ نگار روسی، با انتقاد از این موضوع می گوید: ((سرویس های اطلاعاتی متعدد روسیه خارج از تمامی هنجارها و چارچوب های اجتماعی رفتار می کنند. آنها پیوسته در حال خلق روش های نوین جاسوسی هستند، شهروندان را بازرسی بدنی می نمایند و مکالمات تلفنی و ویدیویی آنها را به طور غیر قانونی شنود می کنند. ضمن آنکه این اواخر ژنرالها و افسران ارتش و نیروهای امنیتی به طرز گسترده ای در دستگاه های دولتی و امور سیاسی و تجاری نفوذ کرده اند.)) حتی برخی ناظران بر این باورند که حملات اخیر علیه کنسرسیوم نفتی یوکوش در اصل علیه جاه طلبی های سیاسی ارباب آن ((میخاییل خودورکوفسکی)) بوده است. تحقیقات گسترده ای به تازگی توسط خانم اولگا کریشتانوفسکایا، جامعه شناس آکادمی علوم روسیه، انجام گرفته، نشان می دهند که بار دیگر نوعی ((سلسله مراتب شدید)) سیاسی در حال تکوین است. به گونه ای که ۷۷ درصد پست های مهم حکومتی توسط وابستگان حکومتی شوروی سابق اشغال شده اند. در این کادر جدید رهبری هیچ یک از چهره های مخالف و نخبگان مستقل که در سایه یلتسین رشد و ارتقا یافته بودند، حضور ندارند. در شوروی سابق مانند هر جای دیگر هر کسی که در رأس هرم قدرت فرار می گرفت طیفی از هم محلی های خود را در گرد خویش جمع می آورد. دو سوم نمایندگان رئیس جمهور فعلی در حدود یکصد منطقه و استان فدراسیون روسیه قبلا در پلیس مخفی این کشور خدمت کرده اند. ضمن آنکه در هر وزارتخانه ای حداقل یکی از معاونین وزیر اونیفورم ارتش و یا پلیس مخفی به تن دارد.
بر پایه آماری که خانم اولگا می دهد در سال ۱۹۸۸ تنها ۸/۴ درصد اعضای کمیسیون های تخصصی دفتر سیاسی و کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی را نظامیان تشکیل می دادند. اما این رقم امروز دز شورای عالی امنیت روسیه به ۳/۵۸ در صد می رسد. افزون بر این متوسط سن مدیران ارشد دولتی در روسیه در فاصله سالهای ۱۹۹۳تا ۲۰۰۲ پنجاه و یک سال بوده که از آن میان ۳ درصد پست ها در اشغال زنان قرار داشته است. اما این حضور اینک به ۷/۱ درصد کاهش یافته است در حالی که در یک دهه گذشته به سختی ۷ درصد دولتمردان آموزش نظامی دیده بودند، امروز بیش از ۲۸ درصد آنان دوره دیده ارتش هستند. در میان نخبگان حاکم بر روسیه سهم نظامیان و سرویس های اطلاعاتی از یک دهم به یک چهارم و در پست های امنیتی نیز سهم آنها از یک هشتم به یک پنجم افزایش یافته است. سال گذشته میلادی از جمع چند صد نفری دولتمردان روس یک پنجم را همشهریان سنت پترزبورگی ولادیمیر پوتین تشکیل می دادند. این در حالی است که در سال ۱۹۹۳ یک هشتم سیاستمداران با رئیس جمهور وقت هم محل بودند. امروز این جمله استالین که ((کادر حق تصمیم گیری در همه امور را دارد)) طرفدارانی دوباره یافته است. مقامات ارشد کشور همگی گوش به فرمان شخص پوتین هستند. بنا بر اظهارات اولگا مردم روسیه امروز نیروهای پلیس مخفی را از افراد محافظه کاری می دانند که در سایه مسائل اقتصادی از ((کاپیتالیسم ملی)) و به عبارتی صنایع کوچک خصوصی مثل تولید شمع حمایت می کنند.بر این اساس صنایع حساس و حیاتی نفت، گاز و فلزات باید همچنان در دست دولت باشند. پس می بینیم که همان چیزی که لنین روزگاری آن را ((کاپیتالیسم دولتی)) نانیده بود امروز در فدراسیون روسیه وجود خارجی دارد و این کشور می رود تا به یک ((شوروی)) دیگر مبدل شود.
با این همه، این اول باری نیست که پلیس مخفی در تاریخ معاصر روسیه قدرت سیاسی را در دست می گیرد. به مدد همین نیرو بود که استالین توانست حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی را مقهور استبداد سیاه خویش سازد. البته پوتین قابل قیاس با استالین نیست. اما به گفته ایلیوچنکو گروهی را که بر سر کار آورده به واقع افرادی هستند با روحیه مردم ستیز که به هیچ رو انطباق با قانون را برنمی تابند. به پیش بینی این تاریخ نگار، به زودی شرایطی استبدادی بر روسیه حاکم خواهد شد و به دنبال آن جریان های فاشیستی حیاتی دوباره خواهند یافت. همچنین این احتمال وجود دارد که فاجعه ای عظیم در کشور تزارها به وقوع بپیوندد. ایلیوچنکو با هشدار نسبت به این امر پیشنهاد می کند که دولتمردان، تا فرصت باقی است از تمام امکانات موجود جهت جلوگیری از بروز فاجعه استفاده کنند.
منبع : اشپیگل
۲) دومین فیلسوف: تالس ملطی
یک یونانی به اسم تالس ملطی را از آنجا که سعی کرد جهان را به جای اتکا به اسطوره از طریق اتکا به طبیعت قابل مشاهده تبیین کند، دومین فیلسوف می نامیم.
اهمیت دومین فیلسوف: اهمیت تالس در این است که نتیجه گیری های او اعم از درست یا نادرست می توانستند مورد بحث و جدل عقلی قرار گیرند.
یک نمونه بحث و جدل عقلی در مورد نتیجه گیری های تالس:
تالس: ((جهان از آب به وجود آمده))
بحث و جدل کننده عقلی: ((چرا؟))
تالس: ((چون دریا پر از آب است و از آسمان باران می بارد))
بحث و جدل کننده عقلی: ((برو بابا ! مگر من عقلم کمه با تو بحث و جدل کنم. دیوانه !))
سرنوشت: تالس سرنوشتی عجیب و باور نکردنی داشت. یکی از روزها ناگهان مرد، و این بسیار عجیب است.
پیام کریمی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|